مرحوم كيومرث صابري (گل آقا) چاپ پست الکترونیکی
زنده یاد کیومرث صابری  زنده یاد کیومرث صابری فرزند علی نقی و سیده ربابه روز هفتم شهریور 1320 در شهرستان صومعه سرا دیده به جهان گشود روز تولد او مصادف بود با روزهای تلخ جنگ جهانی دوم، هجوم ارتش سرخ شوروی از طرف شمال و هجوم قشون بریتانیای کبیر از طرف جنوب، فضای ایران را در تاریکی و سکوتی هراسناک فرو برده بود. مادر کیومرث  (سیده ربابه) از سادات ترک بود، پدر ربابه زمانی که رضاخان چادر را از سر زن ها و عمامه را از سر روحانیون بر می داشت از «مراغه» به «فومن» آمده بود. مادر کیومرث از محدود زنان با سواد شهر بود که مکتب خانه داشت قرآن درس می داد و از حافظ و سعدی اشعاری از بر بود پدر کیومرث اهل رشت و کارمند اداره دارایی شهرستان صومعه سرا در سال 1321 به فومن منتقل گردید و پس از چند ماه در گذشت در حالی که کیومرث هنوز زبان به گفتن بابا نگشوده بود. تحصیلات دبستانی کیومرث در شهر فومن گذشت او در سن 10-12 سالگی شاهد کار سخت برادر جهت تامین شاگردی در یک مغازه خیاطی کمکی برای معاش خانواده باشد. فصل مدرسه از راه رسید و کیومرث علی رغم استعداد و هوش سرشاری که داشت فقط بخاطر شرایط سخت خانواده بکار خود در خیاطی ادامه داد. برادر و مادر که می دانستند کیومرث دانش آموز مستعدد و باهوش است و نرفتن به مدرسه او را از آینده درخشان محروم خواهد کرد تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست او را به مدرسه بفرستند. کیومرث در کلاس هفتم با نگارش انشاهای زیبا و عالی تحسین همگان را بر می انگیخت. او در سن 13 سالگی برای اولین بار به قدرت قلم پی برد یگانه قدرتی که توان بیان حقایق زندگی اش یعنی رنج و تنهایی و فقر و یتیمی را داشت. کیومرث در سن 14 سالگی تمام اشعار خیام «رباعیات»- تنها کتاب به یادگار مانده از پدر- را از بر بود و تصمیم گرفت شعری را بسراید سرانجام پس از یک هفته تلاش غزلی 8 بیتی با عنوان «یتیم» سرود. او با تشویق معلم ادبیاتش که دریافته بود کیومرث در سرودن شعر دارای استعداد فراوانی است بیش از 12-10 شعر دیگر هم سرود گرچه عنوان اغلب آنها «یتیم» بود تحصیلات دبیرستان به اتمام رسید در حالیکه او در خیاطی نیز تجربه کافی را بدست آورده بود اولین شلوار مردانه در سال 1336 دوخت همان سالی که اولین بار شعرش در مجله «امید ایران» چاپ شد. فقر و تهیدستی که مانع ادامه تحصیل او بود اما عشق و عطش به ادامه تحصیل او را وا داشت که به دنبال فرصت مناسبی باشد تا اینکه تحصیل در مدرسه شبانه روزی را اختیار کرد کع رایگان بود. در سال 1336 او نوجوانی 16 ساله بود که با تلاش فراوان در آزمون دانشسرای کشاورزی ساری بعنوان تنها قبولی دانشسرا پذیرفته شد. در 18 سالگی بعنوان معلم یک دبستان روستایی به «کسماء» از توابع صومعه سرا رفت، یک سال در کسماء بود تا اینکه به روستایی به نام «کوچه جال» از توابع «ماکلوان» در نزدیکی فومن منتقل شد به مدرسه ای چهار کلاسه بدون هیچ معلم ناظم و مدیر و خدمتگزاری، پس صابری در آنجا بک تنه همه اینها بود کیومرث صابری زمانیکه در دانشسرا درس می خواند مشترک ماهنامه ای بود به بنام «کتابهای ماه» که رایگان به دست او می رسید. زمانیکه کیومرث به امر تدریس در فومن مشغول بود بدلیل تغییر شغل این ماهنامه به دستش نمی رسید و او نامه ای به گلایه نوشت و به آدرس ماهنامه فرستاد. چندی نگذشته بود که نامه ای تحریر شده با ماشین از طرف ماهنامه با این مضمون به دست او رسید «آقای کیومرث صابری فومنی، نامه ی شیرین و طنز آمیز شما رسید» همین جمله کیومرث را به دنیای طنز نویسی کشاند و مقدمه ای شد برای آنکه او در آینده طنز نویسی شود طنز نویسی مطرحی که امروز او را به حق، بنیانگذار طنز نوین فارسی می نامند. طنز نویسی کیومرث دو سه ساله بعد از آن واقعه با نوشتن مطلبی در مجله طنز «توفیق» رسمیت یافت. او در سال 1340 به تشویق مادر در امتحان متفرقه رشته ادبی شرکت کرده و دیپلم گرفت او در سن بیست سالگی در حالیکه در رشته حقوق سیاسی دانشکده حقوق تهران تحصیل میکرد به امر تدریس در دبیرستانهای فومن اشتغال داشت. دو سال پیش از قیام 15 خرداد 1342 همراه با سایر همکلاسی ها در تظاهرات دانشجویی دانشگاه تهران شرکت کرد که در یکی از تظاهرات توسط ماموران امنیتی شاه کتک خورد و گردنش آسیب دید. او در همان ایام در صدد برآمد به طریقی این هجوم وحشیانه نیروهای امنیتی را به همگان نشان دهد لذا آن را در قالب شعر طنز و سیاسی با نام مستعار «گردن شکسته فومنی» برای روز نامه توفیق ارسال نمود که مورد تحسین حسین توفیق سر دبیر روزنامه قرار گرفت. و از او جهت همکاری در روزنامه دعوت بعمل آورد.       صابری جهت همکاری با روزنامه توفیق از فومن به تهران منتقل گردید و در یکی از دبیرستانهای تهران معلم شد تا بتواند عصرها بعنوان همکار ثابت در اختیار دفتر روزنامه باشد چند ماهی از حضور او نگذشته بود که به دلیل استعداد و ذوق غریب او در طنز نویسی به مقام معاونت سردبیری روزنامه رسید.اسامی مستعار او در نشریه توفیق عبارت بودند از» میرزا گل، عبدالفانوس، گردن شکسته فومنی، ریش سفید، لوده و ... زندگی حرفه ای گل آقا در برشی از یک گفتگو نخستین نوشته های صابری بین سالهای 1336 تا 1339 در مجله «امید ایران» چاپ شد. اما همکاری وی با روزنامه فکاهی توفیق از سال 1341 آغاز گردید. او خود در این باره میگوید: {سال 1340 که دانشجوی دانشگاه شدم در همان سال اول «ماههای اول» در تظاهرات دانشجویی، کتک مفصلی خوردم و دستگیر شدم. گردنم از ضربات باتوم به شدن آسیب دید من شعری به طنز و سیاسی سرودم و با نام مستعار «گردن شکسته فومنی» به روزنامه توفیق فرستادم.} با تعجب مشاهده کردم که این شعر با اصلاح مختصری در شماره بعدی توفیق چاپ شده است «حسین توفیق» کن را که نشانی ام را نیز نداشت، از طریقی پیدا کرده و تشویق به ادامه همکاری نمود تا سال 1345 چیزهای برای توفیق می نوشتم که بعضا چاپ می شد در سال 1345 درباره عروسی نخست وزیری وقت، رپرتاژی به طنز نوشتم که در دو صفحه توفیق چاپ شد و این برای طنز نویس تازه کار موفقیت بزرگی به حساب می آمد. همان سال، با کمک حسین توفیق از فومن به تهران منتقل و در یکی از دبیرستان های تهران دبیر شدم و عصرها، همکار ثابت توفیق بودم. پس از مدتی کوتاه، تقریباً معاون حسین توفیق که سمت سر دبیری روزنامه توفیق را داشت، شدم و صفحه های هفته نامه توفیق را می بستم. مطالب وارده- و بعضاً مطالب اعضاء هیات تحریره را- اصلاح و آماده چاپ می کردم و خودم هم بعدها ستون ثابتی را بعنوان «هشت روز هفته» می نوشتم و تا روزی که توفیق برای همیشه توقیف شد، همکار ثابت آن بودم.» «صابری» هنگام تدریس در هنرستان صنعتی کارآموز تهران با محمد علی رجایی رئیس جمهور شهید آشنا شد، این آشنایی به دوستی و همکاری این دو انجامید و تا زمان شهادت محمد علی رجایی در سال 1360 ادامه داشت صابری در سال 1357 موفق به اخذ لیسانس ادبیات تطبیقی از دانشگاه تهران شد. وی پس از انقلاب در زمان نخست وزیری شهید رجایی به سمت مشاور فرهنگی و مطبوعاتی نخست وزیر منصوب شد و تا زمان شهادت رجایی در این سمت باقی ماند و هنگام ریاست جمهوری آیت خامنه ای نیز در همان سمت ابقاء شد صابری در سال 1363 به حج مشرف شد. در بعثه امام خمینی (ره) روزانه بولتنی را برای 150 هزار حاجی ایرانی منتشر میکرد که هر روز یک ستون طنزآمیز خواندنی تحت عنوان «داستانهای جعفرآقا» در خبر نامه می نوشت. که در میان حاجیان ایرانی طرفدارانی بسیار پیدا کرده بود. صابری در خاطرات حج خود خاطر نشان کرد: « من این قلم را در خانه خدا، با خدا معامله کردم. خدایا تو شاهد باش که من در راه اعتلاء دین تو و کشورم گام بر می دارم از لغزش ها مصون بدار و قلمم را از انحرافات حفظ کن»در سال 1363 با ستون طنز دو کلمه «حرف حساب» به قلم مرحوم کیومرث صابری با نام مستعار «گل آقا» طنز سیاسی که ازسال 1360به این سو تعطیل شده بود، دوباره به بار نشست و جان تازه ای گرفت «دو کلمه حرف حساب» تقریباً هر روز در اطلاعات به چاپ می رسید و حتی، داغ تنها پسرش در سال 1364 نیز او را از نوشتن باز نداشت و به عزم او برای شاد کردن دل مردم خللی وارد نکرد، «من آن چیزها را که زیر گوشی می گفتم الان حدود 7 سال است که در گوشه ای از روزنامه اطلاعات می گویم مسئولان تراز اول کشور که مرا می شناسند قطعاً متوجه این نکته هستند که انتقاد مکتوب من در روزنامه به هیچ وجه مهمتر و گستاخانه تر از انتقاداتی نیست که زیر گوششان می گفتم. اکنون هم اگر ملایم تر می گویم فقط به جهت مصالحی است که خودم تشخیص می دهم. علتش هم واضح است من می خواهم نابسامانی ها مرتفع شود و کشور در تمام امور بسامان برسد نمی خواهم نوشته های من کینه توزانه و از سر نفرت باشد من ریشه امور را نمی زنم چون می خواهم این ریشه، سالم و بدون آفت باشد. نه این که که نابود شود. باقی، همه شاخ و برگ است بود و نبودش چنان تاثیری در روند مسایل ندارد. این است که من، وزراء، وکلا و نمایندگان جناحهای سیاسی را اصل نمی دانم. در خدمت به نظام هم کم تر از آنها سهم ندارم چه بخواهند چه نخواهند، باید نیش و کنایه و انتقادهای مرا تحمل کنند. چون غرض تقویت ریشه است. 6 سال پس از دایر شدن ستون «دوکلمه حرف حساب»  در روزنامه اطلاعات، اولین شماره هفته نامه طنز «گل آقا» در سال 1369 منتشر شد استقبال مردم از این نشریه کم نظیر بود، بطوری که تمامی نسخه های اولین شماره هفته «گل آقا» در تهران در ظرف کمتر یک ساعت به فروش رفت. بسیاری، مرحوم صابری را پدر طنز نوین ایران می دانند، تاثیرگذاری کم نظیر او بر دیدگاه های طنز معاصر در ایران غیر قابل تردید است. هفته نامه گل آقا علی رغم برخورداری از تیراژ قابل توجه و مخاطبان علاقه مند، 12 سال پس از انتشار در روز پنجشنبه 12 آبان سال 1381 بنا به تصمیم مرحوم صابری تعطیل شد. اگر چه وی در گفتگو و مصاحبه های متعدد، دلایلی را برای توقف انتشار گل آقا در قالب سوالهای که خود نیاز به پاسخ دارند، ارایه کرده است اما به مصداق: هرکسی از ظن خود شد یار من ... تعبیر و تفسیرها در این مورد فراوان و گوناگون است، تنها تاکید مرحوم صابری این بود که در هفته نامه گل آقا را به موقع منتشر و به موقع نیز تعطیل کرده است. موسسه گل آقا، علیرغم تعطیل شدن «هفته نامه گل آقا» با انتشار منظم و پیوسته هفته نامه بچه ها گل آقا ماهنامه گل آقا، سالنامه گل آقا و همچنین کتابهای گوناگون به حیات خود ادامه داده است. از مرحوم صابری کتابهای گوناگون به حیات خود ادامه داده است. از مرحوم صابری کتابهای گوناگونی منتشر شده که برخی از آنها به قرار زیر است: برداشتی از فرمان علی (ع) به مالک اشتر- مکاتبات شهید رجایی و بنی صدر- اولین استیضاح در جمهوری اسلامی ایران- دیدار از شوروی- گزیده دو کلمه حرف حساب- داستان ضحاک   دو اثر جدی از مرحوم صابریالف) در رهگذر آتش «برای شهید رجایی» در چشمه سار عشق و صفا، تن شستی وزبوته خلوص، صافی تر از ستاره و شبنم برآمدی آنگاه، در رهگذار آتش، خاکی شدی به پاکی دریا، انسان که بودی، رفتی تنها و خاکسار در تو چه بود که اینسانت سوزان و گرم، فرا خواندند در آستانه میقات کروبیان عرض خدایی؟ در تو چه بود «رجایی»؟ آه ای امید محرمان راز عروج و رمز خلوص را، باری، به من بگو، وقت نماز صبح رسیده است خون از گلوی صبح چکیده است.  ب) در رثای امام حسین (ع) یا حسین (ع) قامتت احرام را مطهر می داشت و قدمت خاک را مطهر نور؛ پا به پای سایه تو از ستیغ کوه فرود می آمد. نام تو و پیام تو، از افق تا افق، می رفت و تو از پای زمزم به کربلا می رفتی. از جوشش زلال آب، به دریای خون. از تشنگی به عرفان. از عرفات به قتلگاه. می دانستی و می رفتیریگزاران را گلستان عرفان دیدی، از قتیل که خورشید عشقاز مشرق نگاه تو بر جان انسان تایید. مولای من! از فراز گودال قتلگاه چه دیدی، آنگاه که جوانت در خون می تپید؟ یا ثارالله از پس آن شام غربت و معرفت، فجر چگونه دمید و آنگاه که از گلوی تشنه تو، زمزمه عشق به افلاک می رفت، خورشید، ذرات نور را از قطرات خون کدامین شهید به وام گرفت من کجا بودم- اگر بودم- آنگاه که خون خردسال ترین شهید همه تاریخ از دست تو بر آسمان سرنوشت انسان، منشور حق می نوشت، میثاق خون می بست و عطر عشق می پاشید؟ بر دوش و آغوش پیامبر (ص) بودی، ای مظلوم افتاده بر خاک. ای غریب،  ای شهید و اینک، کاروانی، اهل عصمت را به اسارت می برد و زینب (س) بر ریگزاران تفته، از قتلگاه به مدینه. و کودکان تو در خارزار سفر، بر دوش و آغوش او چونان ارغوان، در آغوش بهار               السلام علیک یا ابا عبدالله خاطره ای از شهید رجاییدیدار از قمدر یکی از جمعه های اردیبهشت ماه 60، همراه شهید رجایی به قم رفتیم. «بهزاد نبوی»، «محمد هاشمی» مدیر عامل صدا سیمای جمهوری اسلامی ایران که در آن زمان مشاور سیاسی نخست وزیر بود و «صادق عزیزی» یار همیشه همراه و وفادار شهید رجایی نیز با او بودند. پس از ورود به قم، نخست به زیارت حرم مطهر حضرت معصومه علیها سلام و پس از آن به دیدار حضرات آیات رفتیم. نماز جمعه را در مدرسه حکیم نظامی قم اقامه کردیم. ناهار را در سپاه پاسداران قم خوردیم و عصر، به تهران برگشتیم من سعی می کنم شرح یکی از این دیدارها را به طور خلاصه بنویسم: در حرم مطهر دم در صحن از اتومبیل پیاده شدیم. تا لحظه ای که شهید رجایی از در وارد نشده بود، توجه هیچ کس به او جلب نشد. داخل جمعیت شده بود و داشت می رفت، ما نیز همراه او. تازه در داخل شده بودیم که کسی یک خورده او را شناخت و به صدای بلند گفت: صلی علی محمد یار امام خوش آمد یکباره موج جمعیت، رجایی را از جا کند و برد ما را به دنبال او. چند قدم نرفته بودم که «صادق» از پشت یقه ی کتم را گرفت و کشید در یک لحظه، موج جمعیت رفت و من و صادق باقی ماندیم. التهاب و شوق بودن با جمعیت، مرا از توجه به واقعیت باز داشته بود. یکباره با جمعیت و همراه رجایی رفته بودم و نزدیک بود زیر دست و پا بمانم از آن روز به بعد، همین که جمعیت به طرف رجایی می آمد، من از صحنه می گریختم. آن روز هم برای این که عقب نمانیم، قبل از بازگشت رجایی از حرم، به داخل اتومبیل پناه بردیم. دقایقی بعد، جمعیت انبوه، رجایی را تا دم در ماشین آورد. وقتی رجایی به داخل ماشین آمد، عرق کرده و خسته بود هر کس می خواست او را ببوسد، دستش را بگیرد و خود را به او برساند، جمعیت چندین هزار نفری،  همه چنین توقعی داشتند. و عجیب بود که رجایی هم از این کار بدش نمی آمد. در داخل اتومبیل به او گفتم- اگر این وضع ادامه پیدا کند و شما هر جا که می روید، این طور لای جمعیت منگنه شوید دست و پای سالم برایتان باقی نخواهد ماند. همانطور که نفس نفس می زد گفت: چند نفر دستم را گرفته بودند و به طرف خود می کشیدند، جمعیت هم مرا به طرف دیگر می برد در یک لحظه احساس کردم که دستم دارد از شانه ام کنده می شود گفتم: اگر چند محافظ بین شما و جمعیت حائل شوند، شما از مردم جدا می شوید و این وضع پیش نمی آید: گفت: بی دست هم می شود زندگی کرد، ولی بی مردم نمی شود.
 
 
Joomla 1.5 Templates by Joomlashack